Monday, April 13, 2009

فریاد

گر سراپا گوش شوی
باز هم نتوانی شنید فریاد به سکوت نهفته ام را
فریادم از آنکه به یغما می برد نیست
فریاد من همه از چشمانی است که می بینند اما نمی بینند
و گوشهایی که می شنوند اما نمی شنوند
و قلبهایی که می گریند و لبهایی که می خندند.

Friday, April 03, 2009

آرزوهایی که حرام شدند



جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


شل سیلور استاین

بوشهر


Wednesday, April 01, 2009

یاد

خیلی دلم تنگ شده بود برای مثنوی خوندن شجریان، چه حس و حال منحصر به فردی داری این لحن و این شعر یعنی یک احساس قدیمی. مثنوی افشاری من رو یاد استادم زنده یاد منصور سینکی می اندازه، دلم خیلی برای گذشته تنگ شده و برای آدمهای گذشته و برای دوستی های قدیمی، وقتی دل آدم تنگ می شه یعنی دلش برای خودش تنگ می شه ، یعنی دلش برای حالی که دیگه نداره تنگ می شه، مثل وقتی که آدم عاشق می شه ، در حقیقت عاشق احساس خودش می شه در واقع این خود این حسه که معنی داره ، فارغ از عاشق و معشوق ، فارغ از هر دو، و معشوق همیشه تصویری است از آن مفهوم حقیقی، حتی شاید به حقیقت هیچ تشابهی با آن مفهوم نداشته ، اما شبیه آن پنداشته شده، دلتنگ احساسات قدیمی شدم، حال و هوایی که دیگه وقتی برای خودت آدم با تجربه ای می شی هیچ وقت دیگه دچارش نمی شی دلم برای خودم تنگ شده

Thursday, February 12, 2009

هرگز


من هرگز يك گاو برهما را به زنجير نكشيده ام
هرگز با كسي دوئل نكرده ام
هرگز سوار بر يك قاطر حلقه به گوش چموش
از بيابان گذر نكرده ام
هرگز براي دزديدن يك جواهر نفرين شده
از دماغ يك بت بزرگ بالا نرفته ام
من هرگز با كشتي خودم
از آبهاي جوشنده شور گذر نكرده ام
و هرگز جان شير بزرگي را نجات نداده ام
كه بعدها او جان مرا نجات دهد
هرگز با كمك يك پيچك بزرگ
در جنگل گشت زنان مثل ميمون
فرياد نزده ام: آ ا آ ووو .
هرگز شطرنج باز مشهوري نبودم
در هيچ رشته اي ركورد جهاني را نشكسته ام
هرگز عكسم را روي تمبر پنج ريالي نگذاشته اند
هرگز آقاي گل نشده ام
هرگز با ششلول برادرم نشانه گيري نكرده ام
هرگز سوار بر اسب، به تاخت به طرف خورشيد نرفته ام
گاهي من از فكر به كارهايي كه هرگز نكرده ام
خيلي ناراحت مي شوم.
شل سیور استاین

Sunday, February 01, 2009

Friday, December 26, 2008

Sobre el cielo

Sobre El Cielo
Sobre el cielo
De las margaritas ando.

Yo imagino esta tarde
Que soy santo.
Me pusieron la luna
En las manos.
Yo la puse otra vez
en los espacios
y el Señor me premió
Con la rosa y el halo.

Sobre el cielo
De las margaritas ando.

Y ahora voy
por este campo
a librar a las niñas
de galanes malos
y dar monedas de oro
A todos los muchachos.

Sobre el cielo
De las margaritas ando.
Fedrico Garcia Lorca
بر آسمان
شعری از فدریکو گارسیا لورکا

بر آسمان مینایی میروم
امروز احساس می کردم که پاک و مقدسم
ماه را در دستان من گذاردند،
من آنرا به آسمان برگرداندم
آنگاه گل های سرخ و هاله هایی از نور به من هدیه کردند
کنون می روم برای این راه ، برای آزادی دختران از چنگ دیو سیرتان
و سکه های زر را به پسران جوان خواهم داد.
همچنان که بر آسمان مینایی میروم

زردکوه بزرگ


...


چشمه دیمه


Thursday, November 20, 2008

رنگین کمون





یه سگ قلدُر داره همسایهء ما
اسم سگش گرگیه، از اون بلا هاس
اون یکی همسایه مون یه گربه داره
اسم گربه ش نازیه از اون خوشگلاس
نازی یه بچه داره به اسم ملوس
از اون آتیشپاره ها از اون شیطوناس
گربه های کوچه مون از ترس گرگی
جاشون سَرِ درخت و رو پشت بوناس

ملوس از ترس گرگی رفته رو درخت
گرگی می خواد درختو از جا در آره
ملوس داره می لرزه مثل برگ بید
گرگی خونش به جوشه آتیش می باره
ملوس مثل ماهیه گرگی نهنگه
ملوس مثل شکاره گرگی تفنگه
نازی اگه برسه اونوقت می بینیم
گربه ای که مادره چه جور می جنگه

نازی از رو پشت بوم پرید رو دیوار
به تیزی از رو دیوار پرید تو باغچه
گرگی اگه زرنگی، وقت فراره
شمشیرتو غلاف کُن، بزن به کوچه
موهای نازی خانم مثل سوزن شد
پنجه های خوشگلش گرز صد من شد
رسید و یک پنجه زد تو پوز گرگی
دنیا به چشم گرگی قد ارزن شد


گرگی تو یه ثانیه رسید توپخونه
دور میدون چرخید و خورد به قورخونه
توپخونه با قورخونه ش به اون گنده گی
تو چشم گرگی شدن، گود زور خونه
منارۀ پامنار تو چشم گرگی
یه فرفره شده بود براش می رقصید
چنار پاچنارم با شاخ و برگش
یه فرفره شده بود دورش می چرخید
گرگی بیخودی نناز به زور و هوشت
اگه اسمت گرگیه یا که نهنگه
این حرفو زنگوله کن بزن به گوشت
گربه ای که مادره مثل پلنگه

Thursday, October 23, 2008

اشتیاق

عکس: دماوند-پائیز



من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشهء فرداست

وجودم از تمنّای تو سرشار است

زمان دربستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسوی شب را

همان جاها که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند؛

همان جاها که اخترها ، به بام قصرها مشعل می افروزند؛

همان جاها ، که رهبانان معبد های ظلمت نیل می سایند؛

همان جاها که پشت پردهء شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند؛

همین فردای افسون ریز رویایی،

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پردهء پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا ، همین فردا...

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست !

سحر از ماورای ظلمت شب میزند

لبخندقناری ها سرود صبح می خوانند...

من آنجا ، چشم در راه تو ام،

ناگاه ترا از دور می بینم که می آیی

ترا از دور می بینم که می خندی

ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی..

.نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسّم های شیرین تو را با بوسه خواهم چید

و گر بختم کند یاری

در آغوش تو.... ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است


فریدون مشیری


Thursday, September 25, 2008

قایق من


یک قایق ساختم

با یک بادبان قرمز

و دو پاروی سبز قشنگ

که مرا به سرزمین های دور ببرد...

قایقم آنقدر زیبا شد

که ترسیدم

آب, رنگ آبی اش را ببرد

و بادبانهای سپیدش را بشکند

و پارو های سبزش کهنه شوند,

برای همین هرگز قایقم را به آب نینداختم...

من هرگز به سرزمینهای دور نرفتم...

فقط قایق قشنگم را تماشا کردم

من هرگز جایی نرفتم


شل سیلور استاین

Thursday, September 18, 2008

آفتاب گردان

از خیلی خوب به خیلی بد



خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب ... تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق ... تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز
خیلی زود.

با " تا ابد " شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " در قلبت جایی هم برای من در نظر بگیر "
خیلی زود.

خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.

خیلی زود







Saturday, July 19, 2008

بخشی از ذکر بایزید بسطامی

نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام، صاحب تــَبـَع و صاحب قبول و از حلقه بایزید غایب نبودی. روزی گفت: «ای شیخ، سی سال است یا صائم‌الدٌهر و قائم‌اللــٌیلم و خود را از این علم که تو می‌گویی اثری نمی‌یابم و تصدیق می‌کنم و دوست می‌دارم».
شیخ گفت:«اگر سیصد سال به روزه باشی و نماز کنی، یک ذره بوی این حدیث نیابی». گفت: «چرا؟» گفت: «از بهر آن که تو محجوبی به نفس خویش» [نفس تو حجاب توست].
گفت: «دوایی هست؟» شیخ گفت: «هست بر ِ من که بگویم، اما تو قبول نکنی». گفت: «قبول کنم که سالهاست تا طالبم». شیخ گفت: «این ساعت برو و موی سر و محاسن باز کن [بتراش] و این جامه که داری بیرون کن و ازاری از گلیم در میان بند و بر سر آن محلــٌت که تو را بهتر بشناسند بنشین و توبره‌ای پر جوز کن و پیش خود بنه، و کودکان جمع کن و بگو که هر که سیلی ای مرا زند، یک جوز بدهم و هر که دو سیلی زند، دو جوز دهم. در شهر می‌گرد تا کودکان سیلی بر گردنت می‌زنند که علاج تو این است»
مرد گفت: «سبحان الله! لا اله الا الله». شیخ گفت: «اگر کافری این کلمه بگوید، مومن شود و تو بدین کلمه کافر شدی». گفت: «چرا؟». شیخ گفت: «از آن که تو در این کلمه که گفتی، تعظیم خود گفتی نه تعظیم حق». مرد گفت: «من این نتوانم کرد، دیگری را فرمای». شیخ گفت: «علاج تو این است و من گفتم که نکنی»
نقل است که گفت: «بار خدایا تا کی میان من و تو، منی و تویی بود؟ منی از میان بردار تا منی ِ من به تو باشد، تا هیچ نباشم» و گفت: «الهی! تا با توام، بیشتر از همه‌ام و تا با خودم، کمتر از همه‌ام».
و گفت: «یا چنان نمای که باشی، یا چنان باش که نمایی»

Friday, July 11, 2008

آنگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو

هنگامی که مهر شما را فرا می خواند، از پی اش بروید

اگرچه راهش دشوار و ناهموار است

و چون بالهایش شما را در بر می گیرند وا بدهید

اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند

و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید

اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم می زند چنان که باد شمال باغ را ویران می کند

مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود

مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید

زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است

و گمان نکنید که می توانید مهر را راه ببرید

زیرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد ، شما را راه خواهد برد

خلیل جبران-پیامبر و دیوانه

Tuesday, June 03, 2008

چاووشی


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که اش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم



اخوان ثالث