باز هم نتوانی شنید فریاد به سکوت نهفته ام را
فریادم از آنکه به یغما می برد نیست
فریاد من همه از چشمانی است که می بینند اما نمی بینند
و گوشهایی که می شنوند اما نمی شنوند
و قلبهایی که می گریند و لبهایی که می خندند.
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
شل سیلور استاین
عکس: دماوند-پائیز

یک قایق ساختم
با یک بادبان قرمز
و دو پاروی سبز قشنگ
که مرا به سرزمین های دور ببرد...
قایقم آنقدر زیبا شد
که ترسیدم
آب, رنگ آبی اش را ببرد
و بادبانهای سپیدش را بشکند
و پارو های سبزش کهنه شوند,
برای همین هرگز قایقم را به آب نینداختم...
من هرگز به سرزمینهای دور نرفتم...
فقط قایق قشنگم را تماشا کردم
من هرگز جایی نرفتم
شل سیلور استاین
خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود. هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد. آفتاب ... تبدیل شد به سایه، به باران شور و شوق ... تبدیل شد به لذت ، به درد ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز خیلی زود. با " تا ابد " شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " در قلبت جایی هم برای من در نظر بگیر " خیلی زود. خیلی خوب ... زود تر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود. اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد. خیلی زود | ||
هنگامی که مهر شما را فرا می خواند، از پی اش بروید
اگرچه راهش دشوار و ناهموار است
و چون بالهایش شما را در بر می گیرند وا بدهید
اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید
اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم می زند چنان که باد شمال باغ را ویران می کند
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود
مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید
زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است
و گمان نکنید که می توانید مهر را راه ببرید
زیرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد ، شما را راه خواهد برد
خلیل جبران-پیامبر و دیوانه