Friday, April 04, 2008

ساقینامه

بهار هشتاد و هفت- اولنگ


بده ســــــاقی آن مــــی که جــــــان بـهار
ازو جــــــرعه ای خورد و شد پر نـگار
به مســتی شـــبی در گلــــستان بخــــفت
سحر رنگ و بو گشت و در گل شکفت

بده ســـــاقی آن مــــــی که هســــتم هنوز
همـــــان عاشق مـــــــی پرســـــــتم هنوز
به مســـــــتی که جان در ســـــر می کنم
همه عمــــــــر در پای خــــــــــم طی کنم

بیا ســــــاقی آن مـــــــی که چـون گل کند
همه بــــــاغ پـــــــــــر بانـــــگ بــلبل کند
به من ده که چــــــون گل بخواهم شکفت
که راز شــــــــکفتن نـــــشـــاید نهــــــفت


ه.ا.سایه

Friday, March 28, 2008

بهار







Momentos

una cancion de Julio Iglesias


De noche nos pasábamos las horas
hablando de mil cosas por hacer
y a veces en pequeñas discusiones
llegaba a amanecer.

Y siempre amanecía con un beso y tú,
después me preparabas un café
y yo me despedía cada día
soñando con volver.

Parábamos el tiempo día a día
quería descubrirte cada vez
prendido de tu vida
y tú prendida de la mía
el mundo parecía a nuestros pies.

Ya ves que todo pasa,
quién diría
ya ves que poco queda del ayer
apenas los recuerdos
momentos que no vuelven otra vez.

Te acuerdas de las veces que dijimos,
que nada nos podría separar
el viento que escuchaba tus palabras
cantaba tu cantar.

Y yo me cobijaba por tu cuerpo,
y tu echabas los sentidos a volar
perdidos en la noche y el silencio
soñábamos soñar.

La vida se hace siempre de momentos,
de cosas que no sueles valorar
y luego cuando pierdes
cuando al fin te has dado cuenta
el tiempo no te deja regresar.

Ya ves que todo pasa,
quién diría
ya ves que poco queda por contar
apenas los recuerdos
momentos que no vuelven nunca más.

شب را می گذراندیم

با هزار کلام

که گاه تا به صبح می کشید

و صبح با یک بوسه می رسید

قهوه می نوشیدیم

و من ترا به آرزوی بازگشتی بدرود می گفتم

زمان می گذشت

می خواستم ترا کشف کنم ،

زندگی ات را از آن خود کنم

و تو نیز.

دنیا به زیر پاهایمان بود.

می بینی که همه چیز می گذرد

کسی می گفت

که تنها اندکی از گذشته بر جای می ماند

تنها خاطرات

لحظات هرگز باز نخواهند گشت.

به یاد می آوری که می گفتیم

" هرگز جدایی ما نمی رسد"؟

باد که تو را می شنید

آواز تو را می خواند

ترا در آغوش می فشردم

تو پرواز می کردی

و در سکوت شب گم می شدیم.

زندگی سرشار از لحظه هایی است

که نمی توان ارزشی برایشان گذاشت

تنها وقتی از دست بروند

قدر آن را می دانی

و زمان هرگز باز نخواهد گشت.

می بینی که همه چیز می گذرد

کسی می گفت

که تنها اندکی از گذشته بر جا می ماند

تنها خاطرات

لحظات هرگز باز نخواهند گشت.

Friday, March 21, 2008

روستای طرقرود

قلعه تاریخی طرقرود مربوط به دوره ساسانیان است که دارای تعداد زیادی اتاق بوده است که مردم در این قلعه به هنگام روبرو شدن با خطر پناه میگرفته اند







Monday, March 17, 2008

una cancion de julio iglesias

Rio Rebelde


Quiereme mucho
dulce amor mio

que amante
siempre te adorrad.

Yo con tus besos
y tus caricias
mis sufrimientos acallare.

Cuando se quiere de veras
como te quiero yo a ti

es imposible mi cielo
tan separados vivir.

Cuando se quiere de veras
como te quiero yo a ti

es imposible mi cielo
tan sparados vivir
tan separados vivir.

Yo con tus besos
. . .

Cuando se quiere de veras

دوستم بدار ای عشق شیرین من

که ترا دوست میدارم

و می ستایم

با بوسه ها و نوازشت دردهایم به پایان میرسند

اگر تو نیز دوست بداری

همانگونه که من ترا ، ای آسمان من

خواهی دید که جدایی ناممکن است

اگر تو نیز دوست بداری

همانگونه که من ترا ، ای آسمان من

خواهی دید که جدایی ناممکن است

من و بوسه های تو...

اگر تو نیز دوست بداری خواهی دید

Sunday, February 17, 2008

فریاد

عجیبه! من داد میزنم اما کسی نمی شنوه ایراد از صدای منه یا گوش شما؟

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است


Monday, February 11, 2008

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

رفت ،

حالا ما موندیم و خونه مادر بزرگه، بدون مادر بزرگه

حالا ما موندیم و درختای انگورو خرمالو و حوض آبی وسط حیاط

حالا ما موندیم و درخت نارنجی که خودش کاشت

و ما موندیم و بوته های ختمی که دوستشون داشت و روح بزرگش که همه جا برامون دعا می کنه

مامان بزرگ مهربون

دیگه پا درد بیدارت نمی کنه

می تونی راحت راحت بخوابی

دیگه لازم نیست یک عالمه قرص بخوری

دیگه نگران هیچی نباش

ما همه خوبیم

فقط دلمون برات تنگ شده


Tuesday, January 15, 2008

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رندی
نه در میخانه کاین خمار خام است


Sunday, December 30, 2007

در آستانه

رقصان می گذرم از آستانه ی ِ اجبار
شادمانه و شاکر .
از بیرون به درون آمدم :
از منظر
به نظاره به ناظر . -
نه به هیئت گیاهی نه به هیئت پروانه ای نه به هیئت سنگی نه به هیئت ِبرکه ای ، -
من به هیئت « ما » زاده شدم
به هیئت پرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گیاه به تماشای رنگیتن کمان ِ پروانه بنشینم
غرور ِکوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم
تا شریطه ی ِ خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت ِ خویش معنا دهم
که کارِستانی از این دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بیرون است .
انسان زاده شدن تجسدِ وظیفه بود :
توان ِدوست داشتن و دوست داشته شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ دیدن و گفتن
توان ِ اندُه گین و شادمان شدن
توان ِ خندیدن به وسعت ِ دل ، توان ِ گریستن از سویدای ِ جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شکوه ناک ِ فروتنی
توان ِ جلیل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِ عریان
...


شاملو

Tuesday, December 25, 2007

نقاش

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
دیشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی
که بخاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ
ناپدید ماند


زنده یاد حسین پناهی

Saturday, December 08, 2007

...


این رو در سایت رادیوزمانه خوندم و خوشم اومد اسم نویسنده اش رو اما ننوشته بود

روزهایی هست برای عاشق شدن،
روزهایی برای تنفر، و روزهای برای بی‌تفاوت شدن،
از خود و بی‌خود فارغ شدن.

روزهایی هست برای دویدن،
روزهایی برای خوابیدن،
و روزهایی برای قدم‌زدن،
صدای خراش سنگریزه‌ها را بر سطح سخت خاک شنیدن،
کمی فکر کردن، گاهی فهمیدن.

روزهایی هست برای داد زدن،
روزهایی برای سکوت،
و روزهایی برای آرام صحبت‌کردن،
کلمات را شمرده ادا کردن،
دانه دانه حرفهایشان را صدا کردن،
ناز کردن، غمگین بودن و حرفهای شاد زدن.

روزهایی هست برای گریه‌کردن،
روزهایی برای قهقهه،
و روزهایی برای لبخند زدن،
نشستن و دیدن و لذت بردن از هیچ کاری نکردن.

و هرروز یکی از همین روزهاست که می‌آید و می‌رود
و از هر دسته‌ای که باشد، شبی را به‌دنبال می‌آورد.
هر روزی که باشد، شب سیاه است و بلند است و مرا در خود غرق می‌کُند.

روزهایی برای زندگی کردن،
با تو، با من،
و شبهایی برای مُردن،
تنها مُردن.

Friday, November 30, 2007

vivencias

VIVENCIAS

Hoy he vuelto a mi casa,
de donde niño undía partí
con los sueños, las penas
y la nostalgia dentro de mí;
fui buscando la vida
como la noche busca la luz,
firme en lo que creía,
ciego en mi juventud.

Veinte años entonces
y un camino que andar
con la fuerza en mis manos
y en el alma un soñar.

Veinte años que ahora;
al mirar hacia atrás,
son vivencias de un tiempo
que no podré olvidar.

Y aún recuerdo los días
cuando por nada yo era feliz,
cuando todo lo daba
sin la esperanza de recibir.

Y podría contaros
de tantas gentes que conocí,
de los días y noches,
caminos que recorrí.

Veinte años entonces
y un camino que andar
con la fuerza en mis manos
y en el alma un soñar.

Veinte años que ahora;
al mirar hacia atrás,
son vivencias de un tiempo
que no podré olvidar.

Se va el amor,
se va la edad,
el tiempo aquel,
no vuelve más.

Julio. Iglesias J. L. NavarroC. Prida


امروز به خانه باز گشته ام
جایی که روزی در کودکی از آن جدا شدم
با رویا ها و رنجها
و دلتنگی های درونم

رفتم به جستجوی زندگی
همانند شب که نور را می جوید
و رسیدم به آنچه که باورم بود
کوری جوانی ام

اکنون بیست سال دیگر
و راهی که پیش روست
و توانایی دستانم
و ندایی که در روح من است

اکنون بیست سال است
به راههای پشت سر می نگرم
که تجربیات زمانی هستند
که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد

زمانی را به خاطر می آورم
که برای هیچ شاد بودم
زمانی که همه چیز را بدست می آوردم
بدون انتظاربدست آوردنش

می توانستم آواز بخوانم
برای تمام مردمی که می شناختم
روزها و شب ها
و راههایی که درآن پرسه می زدم

اکنون بیست سال دیگر
و راهی که پیش روست
و توانایی دستانم
و ندایی که در روح من است

اکنون بیست سال است
به راههای پشت سر می نگرم
که تجربیات زمانی هستند
که هیچ گاه فراموش نخواهم کرد

عشقی که گذشته است
زمانی که گذشته است
و آن زمان
دیگر باز نخواهد گشت


ناوارو پریدا



کعبه زرتشت




در برابر كوه نقش رستم، در قسمتي گود، ساختمان مكعب بسيار زيبايي قرار داد كه آن را
كعبه زرتشت، پيامبر ايران باستان مي نامند.اين ساختمان بسيار هنرمندانه از قطعات بزرگ سنگ، بنا شده است. مهارت و دقتي كه در برش و حجاري سنگ هاي حجيم سفيد و سياهبه كار رفته است، استادي هنرمندان و سبك معماري دوران هخامنشي را به خوبي نشان ميدهد. در بالاي ساختمان كعبه زرتشت، اتاقي در اندازه۵/۲×۵/۲ متر وجود دارد كه نظريات مختلفي توسط سياحان، مورخان و ... درباره آن ابراز شده است. برخي از مورخان ذكر كرده اند؛ كتاب اوستا كه بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود، در اين اتاق نگاهداري مي شد. گروهي ديگر بر اين باورند كه اين اتاق آرامگاه برديا، پسر كورش بود كه به وسيله برادرش كمبوجيه كشته شد. تني چند از مستشرقانبر اين عقيده اند كه آتش مقدس در اين اتاق نگاهداري مي شده است


Tuesday, November 27, 2007

El Amor

El amor
no solo son palabras que se dicen al azar,
por un momento y sin pensar.
Son esas otras cosas que se sienten sin hablar,
al sonreir, al abrazar,...

(El amor) (El amor)
(El amor) (El amor)

El amor
a veces nunca llega porque pasa sin llamar,
se va buscando a quién amar.
A veces, cuando llega llega tarde, porque ya
hay alguien mas en su lugar.

(El amor) (El amor)
(El amor) (El amor)

El amor
no sabe de fronteras, de distancias ni lugar.
No tiene edad. Puede llegar
perdido entre la gente o arrullado en un cantar,
por un reir, por un llorar,...

(El amor) (El amor)
(El amor) (El amor)

El amor
es perdonarse todo sin reproches y olvidar
para volver a comenzar,
es no decirse nada y en silencio caminar,
es ofrecer sin esperar.

(El amor) (El amor)
(El amor) (El amor)

Julio Iglesias

عشق

نه تنها حرفی است که به زبان آید

در اندک زمانی

بدون تفکر

عشق

بدون کلام می رسد

با یک لبخند

با یک آغوش

و عشق

گاه هرگز نمی رسد

زیرا که بی صدا گذشته است

به دنبال کسی میگردد که دوست بدارد

گاه وقتی می رسد که بیش از اندازه دیر است

چرا که چیزی دیگر جایش را پرکرده است

عشق

مرز نمی شناسد

فاصله نمی شناسد

و مکان نیز

و هرگز پیر نخواهد شد

هر لحظه می رسد

میان مردم گم می شود

یا در آوازی به خواب می رود

با یک لبخند

یا با یک اشک

و عشق می بخشد

بی آنکه سرزنش کند

یا فراموش کند

برای بازگشت به نقطه آغاز

سکوت کردن

و در سکوت ادامه دادن

و عشق

بخششی است بدون انتظار



خولیو

Wednesday, November 14, 2007

!

واقعیتش این است که فریبی که ما را خرسند می کند،
بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد

(?)

Monday, October 29, 2007

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای ؟!

گفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است ... من از آن خسته نمی شوم ... !

دمی اندیشیدم و گفتم درست است ... چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام ... !

گفت فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند ... !

آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوارکردن من ... !

یک سال گذشت ودراین مدت مترسک فیلسوف شد ... !!!

هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دوکلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند ...


جبران خلیل جبران

Saturday, October 13, 2007

دوستی

رفاقت هست ای کاش دوستی نیز باشد


عکس تزئینی است

Tuesday, October 02, 2007

SOY!!! (julio iglesias)


این ترانه از زیباترین ترانه های خولیو هست که متاسفانه نام سراینده این ترانه رو نمی دونم البته ترجمه ترانه نیاز به طبع شعر داره که بنده از اون بی نصیبم اما با این وجود دلم میخواست که اینکارو تجربه کنم به هر صورت به خاطر ایرادهای زیادی که این ترجمه داره من رو ببخشید

Soy como un río viajero

Que camina por la vida

Que va a cantando y besando

Las orillas se abandona

Soy como un río que pasa

Y se muere día día.

Y de la tierra soy fruto

Que creció con la seca

Y se maduro entre campo de trigales

Donde se ha muerte el día

soy fruto que creció con la seca

tengo nostalgia de mi alma

de un tiempo que han paso

la tristeza que deja la soledad de la dios

A veces busca la noche

Para ocultar su dolor

En la tristeza y nostalgia de soledad y de amor

Voy abrazando el viento

Le voy cantando bajito

Le voy diciendo una poema

Que somos viento que paso

Que acariciamos la tierra

Que se quedan los caminos

Y se muere sus poetas

Soy de todos y nadie

Soy de aquellos que callan

Y soy de aquellos que gritan.

من همانند رودی مسافرم

که می رود بسوی زندگی

می رود همچنانکه آواز می خواند

و می بوسد خاکی را که بر آن جاریست

من همانند رودی مسافرم

که هر روز می میرد.

و من برای خاک میوه ای هستم

که با خشکی روئیده است

در میان گندمزارهایی که روز در امتداد آنها می میرد

میوه ای هستم که با خشکی روئیده است

دلتنگ روح خود

و زمانی که گذشته است

و غمی که تنهایی خدا بر جای می گذارد

گاهی شب را جستجو می کند

تا دردهای خود را پنهان کند

در غم و دلتنگی تنهایی و عشق

می روم در حالیکه باد را در آغوش دارم

به آرامی آواز می خوانم

و برایت شعری می سرایم

ما بادهایی گذرانیم

که زمین را نوازش می کنیم

و هنوز راههایی باقیست که شاعرانش مرده اند

من از آن همه ام و هیچکس

از آن کسانی که سکوت می کنند

و آنهایی که فریاد می زنند.